شالوده شکنی "سکولاریزم فلسفی" در حلقه قم (2) (غیر عقلانی بودن "الحاد"، نه "خداباوری")
روز بزرگداشت علامه طباطبایی - (حلقه شاگردان علامه و رِفُرم اسلامی در فلسفه و علوم انسانی) - ۱۳۹۹
بسمالله الرحمن الرحیم
هستیبخش عالم هر جا که هست منشأ همه کمالات، اصل آن از آنجاست، منتهی هر موجودی به حسب ظرفیت خود نه مطلق. هرچیزی از آنجا افاضه نشود محال است اینجا باشد، چون اینجا عالم امکان هیچچیز را از خودش ندارد. اینجا همه چیز نیازمند علت است، هم وجود ما، هم ذات ما، هم صفاتی که داریم نیازمند علت است و بدون این که از آنجا چیزی کم بشود اینجا افاضه و اضافه میشود و همه امکانات مخلوق تجلی آن کمال اصلی است که اوست و در اوست و بعضی آیات قرآن را باید اینجوری فهمید «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الأَرضِ»، خداوند نور آسمانها و زمین است، نور یعنی چه؟ یعنی اگر کل این آسمانها و زمین هستند، اگر دیده میشوند، اگر آثاری دارند، اینها همه تجلی آن نور هستند. هرچه دارد از آنجا دارد میآید و آنجا کمالات در مخزن اصلی خود، مخازن غیب، آنجا بینهایت است، اینجا محدود است، آنجا کامل مطلق است، اینجا ناقص است، آنجا هیچ نقص و محدودیتی ندارد و نمیتواند داشته باشد.
بنابراین هیچ صفت کمالی محدودی را نمیشود به خدا نسبت داد، هیچ صفت غیر کمالی یعنی نقایص را هم نمیشود به خداوند نسبت داد، چون محدودیت هستند. آنها قابل صدق بر خداوند نیستند و تمام این صفاتی که در قرآن، در دعاها، در روایات به خدای متعال نسبت میدهیم، همه از همین سنخ نور است، جمال است، کمال است، محبت است، بهجت است، خدایا از بهجت خودت بده، هرچیزی که به خداوند نسبت داده میشود، نه ضد کمال باشد، نه نفی کمال باشد، نه کمال نسبی و محدود باشد. هرچیزی که کمال باشد و کمال مطلق باشد، هر کمال مطلقی را به خداوند میشود نسبت داد. البته گفتهاند اسمای الهی توقیفی است و در مباحث هم کتاب و سنت و هم در مباحث کلامی و الهیاتی و فلسفی هر صفتی را به خداوند نسبت نمیدهند ولی این یک مقام دیگری است، در آموزش مسائل این قاطی نشود. آن وقت حالا که علیت حقیقی هستی روشن شد، همه کمالات از آنجا میآید، چون ما از خودمان که چیزی نداریم، بدون علت که چیزی نمیشود داشت.
آن وقت آن صفاتی که در مورد خداوند صدق میکند و به خداوند نسبت داده میشود، یک وقت خدای متعال را بدون نسبت مخلوقاتش با او، مورد توصیف قرار میدهیم، کمال مطلق در خداوند هست، ما به آن کمال توجه میکنیم، یک صفتی را به خداوند نسبت میدهیم، جدا از این که خداوند چیزی را آفریده باشد، همان وجوب وجود، واجبالوجود بودن، همین طور که یک صفات سلبی را نتیجه گرفتیم که اگر واجب است پس نمیتواند مرکب باشد، نمیتواند جسم باشد، نمیتواند زمان و مکان داشته باشد و از این قبیل. از همان وجودِ وجود یک صفات ایجابی هم قابل استنتاج است. آن هستی نامحدود و هستیبخش که همه صفات کمالی را به طور مطلق در او هست و از اوست و با ذات او یکی است و قابل تفکیک از او نیست. یک وقت یک مفهومی را، یک صفتی را انتزاع میکنیم، مثلا محال است که او مرده باشد، مرگ داشته باشد. نمیتواند که حی مطلق نباشد، چون حیات را ما داریم میبینیم، حیات از علت آمده به معلول رسیده، چطور خود علت حیات ندارد؟ ما در این عالم علم و آگاهی میبینیم، یک علم و آگاهیهایی ما داریم، شما دارید، حتی حیوانات یک سری آگاهیهایی دارند، چطور میشود در یک عالم امکان که خودش علت خودش نیست، علم باشد اما در علت هستیبخش او علم نباشد، او عالم نباشد. اینجا ما قدرت میبینیم، چطور میشود این قدرت، منبع قدرت خودش قدرت نداشته باشد به ما قدرت داده باشد. یعنی علت خودش قدرت ندارد ولی معلولش قدرت دارد، اصلا امکان ندارد. معلول هرچه دارد از علت است.
پس بر همین اساس یک صفاتی را در خداوند استنتاج میکنند که اصلا جدا از فعل خدا، جدا از این که خداوند رزقی بدهد به کسی، عملش در عالم ما تجلی آن را ببینیم، چون کمال مطلق است، چون واجبالوجود است، از ذات الهی حیات، علم و قدرت انتزاع میشود. او زنده است، او قادر مطلق است، او زنده بدون مرگ است، او عالم بدون جهل است و قادر بدون ضعف است. اینها یکسری صفات هستند. در واقع صفت خود صفت ذات خدا هستند، به آن صفت ذاتی میگویند. یک صفاتی هم هست که ما از رابطهای که بین خداوند است و غیر او با مخلوقاتش انتزاع میکنیم. مثلا اگر خلق نشده بودیم، آفریده نشده بودیم، یعنی چیزی به نام مخلوق نبود، خلقی در کار نبود، به خداوند خالق گفته نمیشد. این صفت خلق و خالقیت که از خداوند این مفهوم انتزاع میشود این را از کجا گرفتیم؟ از فعل خدا، خلق. اگر خدا بود و این فعل نبود، یعنی ذات خدای ذات الهی هست اما خلق نمیکرد، ما به خدا خالق نمیگفتیم. حی بود، قادر بود، عالم بود اما خالق نبود، چون خالق وقتی است که خلق بکند و مخلوق باشد. صفاتی مثل خلق که یک طرفی دارد، یک طرف دیگری دارد غیر از خداوند در ذهن ما البته، مثل رزق دادن، کی میشود به خدا گفت رازق؟ وقتی که مرزوقی در کار باشد و یک رزقی را خدا به مرزوق و مخلوق داده باشد. این مسئله آفریدن، خلق کردن، رزق دادن، اینها صفاتی است که ما در مورد خداوند به کار میبریم، در مورد فعل خدا و پس از آن فعل و مسبوق به آن فعل این صفت را به کار میبریم. خداوند خلق میکند، رزق میدهد، صفت خالق و رازق و خلاق و رزاق را میشود نسبت داد. آن صفت مربوط به ذات خدا بود، این صفت مربوط به فعل خداست. تقسیمبندی آن در ذهن ماست. ما دو جور انتزاع میکنیم، یا از ذات خدا انتزاع میکنیم یا از فعل خداوند. البته گاهی هم هست بعضی صفاتی که از جهتی ذاتی هستند، از جهتی فعلی هستند. مثلا قدرت از این جهت که در ذات خدا هست، ولو فعلی انجام ندهد، قدرت مطلق است که میشود صفت ذاتی. اما از این جهت که این قدرت تعلق میگیرد به یک مقدوری، به یک مخلوقی، محقق میشود، یک فعلی انجام میشود، همین قدرت، «قَدیر» میتواند از جهتی هم صفت فعل خوانده بشود. یا اگر خلق، خالقیت را به مفهوم قدرت خلق بدانیم همین طور؛ یا علم را به مفهوم تعلیم، تعلق علم به یک معلوم خارجی بدانیم، یک حالت سیّالیت گاهی لب مرزی به وجود میآید. صفات فعل در واقع همان ریشه آنها همان صفات ذات است. اگر قدرت نباشد خلق و رزق اتفاق نمیافتد. اینها صفات فعلی هستند ولی منشأ آنها آن صفات ذاتی است که قدرت خداست. اگر علم نباشد طبیعی است که امکان تعلیم به دیگری به انسان، به فرشته وجود ندارد یا مثلاً «هُوَ السَّمِیعُ البَصیرُ»، خداوند شنوا و بیناست. این شنوا و بینایی منظور این نیست که خداوند برای دیدن و شنیدن، دیدنیها و شنیدنیها نیازی به گوش و چشم دارد، یعنی ادراک ما از اشیا مثل ادراک خدا از اشیا نیست که این به این معناست که آنچه شما میبینید و میشنوید، آن معلوماتی که برای شما از سنخ دیدن و شنیدن است، آنها همه معلوم خداست. در واقع همین سمیع و بصیر بودن هم به علیم بودن و علم خدا برمیگردد. پس سمیع و بصیر صفت فعل هستند اما اصل آنها برمیگردد به همان صفت ذات که علیم و عالم بودن خداست. اگر خود فعل دیدن و شنیدن است، این عمل است، در ذیل عنوان «قَدیر» قرار میگیرد. اگر رابطهای که بین من به عنوان شنونده با آن شیء، آن شیئی که از طریق صدا قابل درک است یا من به عنوان بیننده و آنچه که از طریق دیدن قابل درک است هست، اگر از این رابطه میخواهی یک صفتی را انتزاع کنیم و برجسته بکنیم، آن وقت این آن صفت فعل میشود. لذا علم هم گاهی صفت فعل گفتند به خاطر این ضابطه علم و معلوم، گاهی صفت ذات گفته شده به خاطر خود علم، علم به ما هو علم، آن علم شأنی بعضی میگویند علم فعلی میگویند که در مورد انسان به چه معناست در مورد خداوند علم به چه معناست آن بحث دیگری است. بعضیها اختلاف است که آیا اینها صفت ذات هستند یا صفت فعل هستند. اینها در واقع از یک بعد صفت ذات، بعضیها هستند، از یک بعدی صفت فعل هستند. از یک جهت اراده صفت فعل حساب میشود، از یک جهت صفت ذات؛ یا کلام، کلام خدا از جهت تکلم با کسی که مخاطب کلام است صفت فعل دانسته میشود اما از جهتی که خداوند متکلم است و قدرت بر تکلم است، مثلاً قدرت تعلیم است این صفت ذات دانسته میشود. بنابراین یک مقداری این تقسیمات از جهاتی اعتباری است و گاهی هم یک جاهایی تداخل هم با هم ممکن است داشته باشند. اینجا را اشتباه نکنیم که مراد چیست.
حالا سؤال این است که همانطور که آن صفات، بعضی صفات سلبی را چجوری از واجبالوجود بودن استنتاج کردیم، متکلمین استنتاج کردند که اگر واجبالوجود است و وجودش ذاتی خودش است، این نمیتواند ماده باشد، نمیتواند جسم باشد، نمیتواند محدود به زمان و مکان باشد، نمیتواند مرکب از اجزا باشد چون همه اینها محدودیت و نیاز به غیر است و اینها با واجبالوجود بودن سازگار نیست. با استدلال عقلی دوستان گفتند چجوری با همین استدلال این صفات ایجابی اثبات میشود. حالا چه صفات ذاتی چه صفت فعل. آثاری از آگاهی و علم میبینید، اولا در خودت و بعد در دیگران. میبینی خودت یک چیزهایی میدانی، در دیگران هم یک چیزهایی میدانند. قدرت میبینیم، قدرت برای اجرای کار، من الان میخواهم این دیوان را از اینجا بردارم قدرت دارم، برمیدارم و میگذارم. پس یک چیزی به نام قدرت اینجا هست، در من هست، در این عالم هست. علم و آگاهی هست. حیات هست، زندگی هست. این در مورد ماهاست، ما در این عالم مخلوق هستیم، مخلوق هستیم یعنی موجوداتی هستیم که وجود ما از خودمان نیست، ذاتی ما نیست، یک وقت نبودیم، بعد هستیم، بعد هم نخواهیم بود. معلوم میشود این برای خود ما نیست و به ما داده شده است و از ما گرفته میشود. خب پس ما مخلوق هستیم و ما خودمان را هم خلق نکردیم، نمیشود یک کسی خودش را خلق کند، فقط موجودی که معلول نیست و علت ندارد واجبالوجود همان است. آثاری از زندگی، از علم، از قدرت میبینیم. علم نسبت به جهل، قدرت نسبت به ضعف، حیات نسبت به مرگ یک کمال است، از صفات ایجابی و وجودی است.
چرا باید کاملترین مرتبه اینها در علت ما که هم ما و هم این کمالات ما همه به او منسوب است، او باید کاملترین مرتبه همه این کمالات را داشته باشد؟ یعنی چرا اگر ما علم و قدرت و حیات داریم باید کاملترین رتبه علم و حیات و قدرت در آن موجودی وجودی باشد که او اینها را به ما داده است؟ چون گفتیم ما هرچیزی که داریم، هم وجود ما، هم این کمالات ما، گفتیم ما معلول هستیم، برای خودمان نیست، ما از او گرفتیم. چطور میشود خودش نداشته باشد و به ما داده باشد؟ چطور میشود آن علت هستیبخش خودش فاقد قدرت و علم و حیات باشد، خودش مرده باشد، جاهل باشد، ضعیف باشد و اما علم و قدرت و حیات به ما داده باشد؟ این امکان ندارد. نمیشود خودش فاقد چیزهایی باشد که به ما داده و ما را واجد آنها کرده است. پس همه این صفات در او هست. منتهی یک تفاوتی با ما دارد، ما چون معلول هستیم و مخلوق هستیم این صفات در ما محدود است اما او قبلا ثابت شد که هیچ ضعف و نقصی و هیچ نیازی نمیتواند داشته باشد. اگر علمش محدود، قدرتش محدود و حیاتش مشروط باشد یعنی چه؟ یعنی نیاز دارد به چیزی پس واجبالوجود نیست. او نمیتواند نیاز داشته باشد، پس او نمیتواند ناقص باشد، چون ناقص است که نیازمند است. محال است این کمالاتی که در ماست، این قدرت و علم و اینهایی که ما داریم، ما از او گرفتیم، محال است در او نباشد. یک. دو) محال است آنکه در اوست مثل ما ناقص و محدود و مشروط باشد، چون اگر این باشد آن هم مثل ما معلول میشود، او علت هستیبخش و حقیقی نخواهد بود. پس یک) نمی تواند فاقد حیات و علم و قدرت باشد، دو) نمیتواند واجد علم و قدرت و حیات ناقص و محدود و مشروط باشد، بینهایت و مطلق و نامشروط باشد.
در عالم طبیعت حیات و علائم حیات را میبینیم در موجوداتی که نوع این صفات، آن حیات همه جا مثل هم هم نیست. گیاهان زنده هستند اما در این حد که رشد و نمو میکنند، یعنی یک چیزی ندارند، به او احتیاج دارند و بعد کمکم واجد آن میشوند. ناقص هستند، کامل میشوند در اثر عوامل خارجی، تغذیه، آب، نور، هوا، خاک مناسب و از این قبیل، کمکم به یک کمالات جدیدی که قبلا نداشتند میرسند. نیاز و محدودیت نقص است، کمال نیست. ما نقص ما را از خداوند نمیگیریم، کمالات را از او میگیریم. نقص، فقدان کمال است به خاطر محدودیت ما در اخذ آن کمالات، ظرفیت ما محدود است، کمالات محدود است، لذا ما نواقصی داریم. از جمله جسمانی بودن، مادی بودن، محدود به زمان و مکان بودن، چون آنجا عالم جسم و عالم ماده است. این حیات، یک کمال است. در ما که ممکنالوجود هستیم با نقص و محدودیت توأم است ولی مرتبه بینهایتی دارد و کامل مطلقی دارد که آنجا هیچ نقص و نیاز و محدودیتی نیست آن را کمال مطلق میگویند. او علت حقیقی است.
آیا حیات هر جا باشد حتما علم و اراده هستند؟ در مورد موجوداتی که مادی و جسمانی نیستند، این محدودیتهای ما را در عالم طبیعت ندارند، بله ملازمه وجود دارد. در عالمی که مادی نیست، محدودیتهای ماده و جسم را ندارد، حیات همان و علم و اراده و فاعلیت ارادی همان. میگوییم این بدن زنده است. در واقع این زندگی و حیات این بدن ما تا روح به او تعلق دارد، آثار زندگی در این بدن پیدا میشود. آن لحظهای که این رابطه و تعلق قطع میشود دیگر این بدن زنده نیست. پس این بدن حیات برای خودش ذاتاً نبوده است. صفات برای روح است، علم برای روح است نه برای جسم، اراده برای روح است نه جسم، حیات برای روح است نه جسم. ما اینجا مجازاً به جسم نسبت میدهیم. بله آن چیزهایی که مال جسم است نیاز به زمان و مکان است، امتداد است، اینها مربوط به جسمانی بودن است اما حیات و آثار آن، علم، اراده مربوط به وجود مادی نیست، غیر مادی، غیر جسمانی است. حی بودن بلکه «هُوَ الحی» بودن، تنها زنده دانستن خداست، چون حیات مطلق آن حتماً نمیتواند مادی باشد، قطعاً مجرد است، قطعاً غیر جسمانی است، چون هر جا جسم و ماده هست محدودیت هست و آنجا حیات، ذاتی نیست و حیات از مخزن حیات، از منبع به آن داده شده است بعد هم از آن گرفته میشود. مثل همین بدنهای ما، یک مدتی چند سالی اینجا هستیم بعدا میمیرد، میپوسد، کرم میافتد، نابود میشود، خاک میشود.
خدای متعال که مادی نیست، ذاتاً خودش حیات دارد و حیاتش را از جای دیگری نگرفته است. آن جسم و ماده است که حیاتش را از جای دیگری میگیرد، حیات به آن تعلق میگیرد و ازش جدا میشود و ذاتی نیست، عرضی است.
چگونه علم خداوند را نتیجه میگیرند؟ همه ما میدانیم اجمالاً علم چیست اما این که مفهوم علم را میدانی اما مصداق علم در عوالم مختلف مثل هم نیست، متفاوت است. عالم بودن هر جا و در هر شرایطی و در هر مصداقی ممکن است یک جور باشد. آن علمی که ما معمولاً میبینیم و میدانیم علم محدود و ناقص است، علم خودمان و بقیه، علم آحاد بشری، چه رسد به علم و آگاهی مثلاً حیوانات یا جانوران و موجودات دیگری. اما چون علم ناقص است و این علم ذاتی نیست و علتی دارد علم خود این صفت هم مصداقی برای علم و عالم باید باشد بدون هیچ نقص و محدودیتی که خودش همان علم باشد و علم مطلق، علم اوست، صفتش عین ذاتش است و این علم ذاتی اوست، به او داده نشده است و از او گرفته نمیشود و باید بینهایت باشد. نمیتواند محدود و ناقص باشد، و الا هستیبخش نیست. خداوند آگاه است و آگاه مطلق است بدون هیچ محدودیت و مشروطیتی. یکی از آنها همانی است که بقیه صفات ذاتی خدا چطور اثبات شد – چند موردی که عرض کردیم - آنجا هم همین طور است. یعنی اگر آگاهی در این عالم دیده میشود، میبینم خودم و شما آگاهیهایی داریم و اینها اولا محدود و ناقص است و خطا پذیر است و ثانیاً ما نداشتیم و بعد به دست آوردیم. آگاهیهایی هست که به دست میآوریم دوباره از دست میدهیم. پس اینها ذاتی ما نیست. این علت دارد، از جای دیگری آمده است و به همین دلیل علمی که بین معلولها و مخلوقات است، کاملترین و بینقصترین آن در خالق مخلوقات است که او این علم را به ما تعلیم میدهد. او معلم است، علمش برای خودش است. راههای دیگری هم البته علم الهی اثبات شده، یکیاش از جمله آن بحث مشهور برهان نظم است که البته بعضیها برهان نظم را فقط به علت فاعلی ارجاع دادند که بیشتر به «دئیسم» نزدیک میشود اما باید به علت غائی هم نسبت داد. علت فاعلی و غائی هر دو را باید دید، هم مبدأ هم منتهی و معاد است، هم اول و هم آخر است، هم خالق است، هم مطلوب است و مقصد است. این دو تا با هم باشد آن وقت برهان نظم کاملا توحید را اثبات میکند ولی در عین حال در همین حد هم از دلیل نظم هم استفاده کردند.
شما هر پدیدهای را میبینید، هرچه منظمتر، متقنتر، محکمتر، پیچیدهتر، دقیقتر، چی میفهمید؟ که یک علتی هستیبخشی دارد، یک خالقی دارد که او این صفات را دارد. یک کتابی را میخوانی، میبینید کتاب چقدر مطالب آن هوشمندانه است میفهمید یک نویسندهای دارد که او بسیار هوشمند است. چقدر نقش آن زیبا و جمیل است، میفهمی که یک خالقی دارد که او منبع این زیبایی است. این زیبایی از او آمده است. یک اثر هنری همین طور هرچیزی. محال است شما یک پدیدهای را در این عالم ببینی و بگویی که نه، این همینجوری خودش آمده است. یا مثلاً یک کتاب خیلی پیچیده دقیقی را میبینی، بگویی این را یک آدم بیسواد نادانی مثلاً نوشته است، اصلا چنین چیزی مگر امکان دارد. یک معادله چند وجهی پیچیدهای را میبینید یک کس حل کرده، بعد بگویید این شخص اصلا عدد بلد نیست، ریاضیات نمیداند! اصلا مگر امکان دارد؟ حالا این عالم با آن همه پیچیدگی و عظمت، با این همه نظم و اسرار که هرچه جلوتر میروی بیشتر احساس عجز میکنی، چطور میشود به وجود آورنده اینها عالم نبوده و علم نداشته؟ مگر بدون علم این همه دقت و پیچیدگی امکان دارد؟ اینها در تعلیم و تربیت ما در اصلاح ما خیلی آثار دارد. همین علم الهی آگاهی ما به این صفات در خداوند آثار بسیاری دارد.
مثلاً روشن بشود که هر موجودی که مادی نباشد، مجرد باشد و معلول نباشد، مستقل باشد، قائم به ذات باشد، امکان ندارد جاهل باشد. محال است خداوند ناآگاه باشد. کاملاً منطقی یا باید مقدمات آن را رد کنی که نمیتوانی رد کنی یا باید این نتیجه را نپذیری که نمیتوانی نپذیری و ایمان به این صفات در خدا، یعنی خداوند زنده است و حیات مطلق است و هرچه حیات است از اوست، قدرت مطلق است. این قدرتهایی که در عالم هیچکدام اصالتاً برای اینها نیست، هیچکاره هستند. او قدرت مطلق و اصلی است. شما میتوانید توکل کنید، شما قوی میشوید. ترس، یأس، اینها دیگر کنار میرود و وقتی خداوند علیم مطلق و علم مطلق است، چون ذات او و صفت او یکی است، چه بگویی عالم چه بگویی علم چه بگویی علیم. میدانید این چه آثاری دارد؟ چقدر به ما آگاهی و آزادی و قدرت و اراده میدهد. وقتی بدانیم هیچ چیز نیست که برای خداوند معلوم نباشد. همه چیز بدون استثنا معلوم اوست. هیچی مجهول او نیست. بعد وقتی قرآن میفرماید: «یَعلَمُ خائِنَةَ الأَعیُنِ»، خداوند چشمهای خیانتکار، آن خیانتهای نگاههای با گوشه چشم شما را میداند و «وَ ما تُخفِی الصُّدُورُ»، و آنچه راز دلهای شماست و در سینههای شما پنهان کردید و فکر میکنید هیچکس جز خودتان نمیداند، آنها را خدا میداند.
وقتی علیم بودن خدا و علم مطلق او دانسته شد، اولا همه علمها محصول و نتیجه آن علم اوست، تجلی و انعکاس اوست در حدود ناقصش. ثانیاً او همه چیز را میداند. وقتی او همه چیز را میداند، هم علیم مطلق است، هم رحمان و رحیم است، ارحمالراحمین است، هم عدل و عادل است، «لا یَظلِمُ» است، هم حکیم است، هم قدرت مطلق است، پس اصلا ما سر چی، چرا اینقدر ما غصه میخوریم، رنج میبریم، میترسیم، چرا اینقدر مسئلهداریم؟ و اینها که همین مسئله علم و قدرت خدا را دقیقاً نمیفهمیم، یا به ذهن میفهمیم با قلب باور نمیکنیم یا نتایج آن را متلزم نیستیم، برای همین است که مدام رنج میبریم. یا وقتی میگوییم «هُوَ القَدیرُ»، خداوند میفرماید که او علیم است به کل شیء. هیچ استثنائی وجود ندارد. هیچ شیئی نیست که معلوم خدا نباشد.
میگوییم «هُوَ القادِرُ» و «قَدیرٌ عَلى کُلِّ شَیءٍ»، هیچ چیز در عالم هیچ هستی نیست که مقدور خدا و تحت قدرت خداوند نباشد. میدانید اصلا پذیرش این، زندگی ما را، نگاهمان را، احساساتمان را، ادراکاتمان را، اعمالمان را همه را زیر و رو میکند. یک سبک زندگی دیگری است، یک حالات دیگری به وجود میآید. آرامش و عشق و بر آدم حاکم میشود. مگر قدرت چیست؟ اگر یک فاعلی میتواند با اراده خودش بدون اجبار فعلی را انجام دهد، نسبت به آن فعل قدرتمند است، قادر است. ولو این که آن فعل را انجام ندهد ولی میتواند انجام بدهد. این قدرت میشود. هرچه آن فاعل و عامل کاملتر، مرتبه وجودی او بالاتر، قادرتر است. هرچه کاملتر است قادرتر است. اگر کمالش نامحدود است، قدرتش نامحدود است و لذا بدون استثنا «عَلى کُلِّ شَیءٍ قَدیرٌ». پس این آیات و روایات همه استدلال و منطق پشت آن هست؛ که خدا که بر همه چیز قادر است، پس چطور بعضی چیزها را میگویند اینها محال است و نمیشود و خدا خدا هم اینها را نمیتواند انجام بدهد. اگر خدا بر همه چیز قادر است، پس همه چیز باید مقدور باشد برای خدا. مثال هم زدند در مباحث کلامی هم ذکر میشود. مثلاً میگویند خدا اگر واقعا قدرتش مطلق است، همه کار میتواند بکند، خب یک خدای دیگر بیافریند و درست کند. این جمله معنی ندارد، برای این که آن چیزی که آفریده بشود و آفریدنی باشد، او اصلا خدا نیست. اگر خدا بتواند خدای دیگری را بیافریند، آن خدای دیگر اصلا خدا نیست، چون آنچه آفریده میشود دیگر خدا نیست. یا خدایی یا مخلوقی. نمیشود مخلوق باشی و خدا باشی. پس دیدی خدا زورش نرسید که یک خدایی مثل خودش درست کند! نه آقا خدا قادر است، آن مقدور نیست، آن خود آن ذاتاً محال است یا به یک محالی میانجامد.
اگر خدا بر همه چیز قدرت دارد، یک کاری بکند مثلاً عدد ۱۰ از عدد ۱۱ بیشتر بشود، ۱۱ کمتر از ۱۰ بشود. این اگر ۱۰ است و بیشتر از ۱۱ باشد دیگر ۱۰ نیست. این تناقض محال است. آقا اگر خدا قدرتش خداوند قادر بر هر چیزی است، خب یک عمل متناقض انجام بدهد. یک کاری کند که من الان هم باشم هم نباشم. خود این عمل امکان ندارد، معنی ندارد. خدا یک کاری بکند یک کسی بعد از پدرش و مادرش به دنیا آمده باشد، خلق شده باشد ولی در عین حال قبل از آنها باشد! هم بعد باشد هم قبل! خب اینها به خاطر ندانستن معنای این کلمات است. اگر قدرتش مطلق است، این خود او این خودش باشد خودش هم خودش نباشد. این اگر خودش نباشد دیگر نمیتواند خودش باشد. نه این که میتواند خودش باشد بعد آیا خدا این کاری که میتواند این باشد، تو میتوانی این کار را بکنی یا نه؟ قدرت به چیزی تعلق میگیرد که ذاتاً محال نباشد. میشود یکی هم پدر بچهاش باشد، پدر پسرش باشد، هم پسر پدرش باشد. میشود یک عددی از یک عدد دیگر بزرگتر باشد، در عین حال از او کوچکتر باشد؟ در جدول اعداد قبل از او باشد ولی در عین حال بعد از او باشد؟ اگر این باشد بعد او باشد دیگر او این نیست، این آن نیست. و از این قبیل.
وقتی که میگویند خداوند بر هر کاری قدرت دارد، پس معنی آن این است که هر هرچیزی که موجود شده تمام اینها قدرت خدا بوده است دیگر و الا اگر قدرت خدا بیش از این باشد باید موجودات بیش از این باشند. پس قدرت خدا به طور کامل همینی است که دیگر الان محقق شده است. چیزی غیر از آنچه که هست دیگر نمیتواند باشد. یعنی خدا به او قدرت ندارد. این هم نتیجهگیری غلطی است، چون وقتی میگویند شما قدرت داری یک عملی را انجام بدهی معنی آن این نیست که حتما لازم است آن کار را انجام داده باشی. باید علاوه بر قدرت، حکمت هم به مسئله تعلق گرفته باشد. یعنی کاری که باید بشود میشود. کاری که جایش هست بشود میشود. بنده الان قدرت دارم این عینک را بردارم بکوبم در سر خودم. مگر هر کاری که قدرت دارم باید بکنم؟ آقا اگر قدرت داشتی این کار را کرده بودی! ته قدرت پس همینی است که تا حالا... پس هر کاری که نشده معلوم میشود نشدنی بوده است! نه، یک حکمتی و یک علتی و دلیلی باید داشته باشد و الا شما قدرت بر کارهای غلط هم دارید ولی خب نباید بکنید و نمیکنید.
آن وقت اینجا نسبتی بین قدرت خدا و حکمت خدا مطرح میشود. قدرت خدا و عدالت خدا مطرح میشود، نسبت بین این دایره قدرت و دایره حکمت چیست؟ با این که میدانید همه اینها در عین حال یکی هستند. یعنی شما نمیتوانید بگویید قدرت خدا از حکمتش و حکمتش از عدالتش جداست. همه اینها به هم یکی هستند و همه اینها با خود خدا یکی هستند. خداوند صفاتش از هم جدا نیست.
و نکته سوم این که، کسانی فکر کردند خداوند به این معنا که ما مختاریم، مختار است یا به این معنا که بعضی جبرها در عالم میبینیم، قوانین، خداوند مجبور است. خداوند نه به این معنا که ما مختاریم، مختار است، چون اختیار و قدرت او مطلق است، نسبی و محدود نیست و نیازی هم ندارد، بدون نیاز، قدرت خدا تجلی میکند و نه هرگز به هیچ جبری مجبور است. یعنی اگر قدرت به معنای اختیار است و این یک کمال است، اگر خداوند بالاترین قدرت و قدرت مطلق را دارد، پس بالاترین اختیار و اختیار مطلق دارد. یعنی خداوند تحت تأثیر هیچ عاملی غیر خود قرار نمیگیرد، چون اصلا عامل غیر او وجود ندارد. خداوند تحت فشار هیچ فعلی را انجام نمیدهد، مجبور به هیچ جبری نیست، هیچ اختیاری از او به هیچ وجه سلب نمیشود. برای این که همه چیزش از خودش است. وجودش، قدرتش، اختیارش، آگاهی او همه برای خود اوست و بیرون از او قدرت و اختیار و علمی وجود ندارد که بخواهد روی آن قدرت و علم و اختیار اثرگذاری کند و او را مغلوب کند، محدود کند و مشروط کند. این را هم اگر درست بفهمیم دیگر این تعبیر هم نمیشود که مثل این که خداوند یک ماشینی است که یک کار را انجام داده و باید به طور کامل انجام بدهد!
صفت فعل خدا وقتی که خداوند را نه ذات خدا را مستقلا در نظر بگیریم. وقتی خدا را در رابطه با مخلوقاتش در نظر میگیریم، یک رابطه و نسبتی بین خالق و مخلوق برقرار میشود. از اینجاست که یک صفاتی را به خداوند نسبت میدهیم. مثلاً اولین آن همین خود «هُوَ الخالِقُ». اگر مخلوقی نباشند که به خدا خالق نمیگوییم. وقتی خلق کرده و مخلوق دارد، یک صفتی مثل "خالق" از خداوند از این فعل خلق، فعل آفرینش ما انتزاع میکنیم. این رابطه خالق و مخلوق منشأ انتزاع مفهوم خالق و صفت فعل میشود. صفت فعل خدا چنین صفتی است که با آفرینش است. چند تا رابطه، چند تا نسبت بین خدا و خلق هست؟ بینهایت. بینهایت مخلوق، بینهایت صفات، بینهایت آثار، همه اینها از آنجا دارد میآید.
یک نوع خلق هست که به معنای دقیق کلمه "خلق" است یا به تعبیر دیگر قرآنی "ابداع" میگویند، یعنی چیزی که اصلا نبوده و هست، یعنی هستیای که از نیستی است، نیست و بعد هست میشود. این یک رابطهای است که مستقیم بین خالق و مخلوق است. یعنی ایجاد، ایجاد است. یکسری صفاتی است که خلق کرده است بعد مثلاً رزق میدهد، یعنی بعد از این که خالق است رازق است. تا قبل از این که یک موجود خلق نشود که احتیاجی به رزق ندارد. خدا را و بعد خلق کردن صفت خالق انتزاع میشود. حالا که مخلوق آمد، این نیاز به رزق دارد، آن رزق را هم باید از علت بگیرد، حالا آن خالق نسبت به این مخلوق که احتیاج به رزق دارد رازق و رزّاق میشود.
بنابراین این مفهوم، گاهی با یک واسطه یا بیواسطه، گاهی با دو- سهتا واسطه یک صفت خدا در ذهن ما ایجاد میشود و به خداوند یک صفتی را نسبت میدهیم. مثلاً «غَفّار»، خداوند غافرالذنوب، خداوند بخشنده است. قبل از این که این صفت بخشندگی و غفار بودن به خداوند نسبت داده بشود، اولا باید یک موجودی خلق شده باشد. بعد باید بهش اراده و اختیار و آگاهی هم داده باشد تا بشود او را مسئول دانست. بعد امکان تخلف و گناه و مخالفت به او داده شده باشد، چون تا گناه نباشد نیازی به مغفرت نیست، اصلا مغفرت معنی ندارد. بعد این که این گناه و گناهکاری و گناه محقق بشود، استغفار و مغفرت معنی دارد. دقت میکنید؟
بنابراین اگر نسبت خدا با این انسان گناهکاری که قبلش خلق شده است، رزقی به او داده شده، آزادی و آگاهی داده شده، شریعت بهش داده شده، همه این اتفاق افتاده، یعنی قبلا خداوند چند تا صفت دیگر در رابطه با او داشته، خالقش بوده، رازقش بوده، شارع او هست، ناظر بر او هست، معلم او هست، اینها همه هست. حالا این تخلف باید بکند تا بشود به خداوند غافر هم گفت، چون این صفت فعلی است که باید یک مقایسهای بین خالق و مخلوق در یک رتبه خاص بشود تا این صفت را بشود به خداوند معنیدار بشود که نسبت بدهیم. از این جهت میگویند که صفات فعل، صفات فعلی هم همه در یک ردیف نیستند. صفات فعل با صفات ذات چه نسبتی و رابطهای دارد؟ تمام صفات فعل در واقع به صفات ذات برمیگردند ، ریشه آن آنجاست. چون منشأ فعل ذات است، منشأ صفات فعل، صفات ذات است. مثلاً خالق، خلاق، صفتی در ذات این فعل از آن نشأت گرفته و آن قدرت است. قادر مطلق، قدرت بر خلق و آفرینش هم دارد. خالق بودن خدا در ذیل قادر بودن او قرار میگیرد یا سمیع و بصیر، خب سمیع و بصیر باید یک واقعیتی باشد که قابل شنیدن و دیدن باشد، یک مسموع و مبصَر باید باشد که آن وقت سامع، سمیع و بصیر معنا پیدا کند. مسموعاتی باشند که عالم به آنها سامع بشود. خیلی خب، پس در واقع این سمیع و بصیر، به علم برگشت. اینها صفت فعل هستند اما در ذیل یک صفت ذات که او «هُوَ العَلیمُ» است. سمیع و بصیر در ذیل همان علم قرار میگیرد، به آن علم برمیگردند.
از آن طرف یک مفاهیمی هستند که اینها را میگویند صفات ذاتی هستند اما در عین حال در یک مواردی صفت فعل هم میتوانند باشند. قرآن کریم از علم به عنوان هم صفت ذات، هم صفت فعل، در هر دو مقام یاد کرده است. چه وقت صفت فعل است؟ وقتی به یک متعلق تعلقی میگیرد. صفت ذات است وقتی به طور مطلق از علیم بودن خداوند سخن گفته میشود. دقت بکنیم اگر خداوند موجود مجرد و مادی نیست، چرا یک افعالی فعلالله هستند، اقوالی قولالله هستند، کار خدا هستند اما خود قرآن میفرماید در یک زمان و مکان خاصی اتفاق افتاده است، پس فعل خداوند هم تابع زمان و مکان شد. یک وقت این صفت را به خداوند نسبت میدهید مربوط به فاعلیت خداست، آنجا زمان و مکان ندارد، محدودیتی ندارد، مادی نیست. یک وقت دارید آن صفت را در طرف مخلوق از این زاویه، از این طرف دارید نگاه میکنید، چون این طرف موجود مادی است و محدود به زمان و مکان است، آن عمل، آن فعل زمان و مکان پیدا میکند. فعل خدا در رابطه با مخلوقاتش و ما دو بُعد دارد، از بُعدی که به خداوند مربوط است خداوند آن فعل را در زمان یا مکان خاصی انجام نداده است، اراده خدا زمان و مکان ندارد اما اینجا که به ما تعلق میگیرد جنبه قابلی است نه جنبه فاعلی، تا آنجایی که به ما مربوط میشود آن وقت اینها در یک زمان و مکان خاص در عالم ماده که ما هستیم ظهور و بروز میکند. این هم روشن بشود. و الا خداوند نه خودش نه صفاتش نه افعالش، تابع هیچ حد و قیدی از جمله زمان و مکان نیست.
خداوند به طور مطلق رازق است، همیشه رازق است، همیشه فیاض است. اما فیض او، رزق او به منی که الان در عالم ماده در زمان و مکان خاص و محدودی قرار گرفتم، این رزق به من در این محدودیت، در این محدوده میرسد. در واقع این محدودیت مربوط به طرف من است نه از آن طرف، از آن طرف هیچ محدودیتی نیست. این آفتاب دائم به طور مطلق در حال تابش است. خلاصه اشکال از گیرنده است نه فرستنده. همه جا میگویند اشکال از فرستنده است، به گیرندههایتان دست نزنید، در این عالم ذات و صفات همهاش اشکال از گیرنده است نه فرستنده، به گیرندههایتان دست بزنید. یعنی این ظرفیت را ما باید در خودمان توسعه بدهیم، تعمیق کنیم، گسترش بدهیم. هرچه ظرف ما و ظرفیت ما بیشتر بشود، آب حیات بیشتری جمع میکنیم. هرچه آینه وجودی ما شفافتر باشد، نور بیشتری جذب میکنیم. و الا از آن طرف بدون حد، نامحدود همیشه هست. این طرف است که محدودیت دارد. خالقیت «هُوَ الخالِقُ». شما اول اثبات کردید که این موجودات همه مخلوق هستند، ممکنالوجود هستند، احتیاج به علت دارند، بعد به این رسیدید که آن علت خودش واجبالوجود است و دیگر احتیاجی به علت ندارد. همه موجودات در وجود به او نیازمندند و او به چیزی نیازمند نیست. همین یعنی او خالق ما مخلوقیم، ثابت شد. عقلا ثابت شد که واجبالوجود خالق است، ممکنالوجود همه ماها مخلوقیم و لذا این صفت خالقیت برای او و مخلوقیت برای ما ممکنات از همین نیاز انتزاع میشود. یک رابطه وجودی است، همان هستیبخشی است. همه موجوداتی که وجودشان برای خودشان نیست نیازمند هستند و متصف به مخلوقیت میشوند، اینها مخلوق هستند. خلق را هم عرض کردیم گاهی به معنی تبدیل چیزی به چیزی است، مثل خلق بدن انسان از خاک. یک وقت خلق به معنی ابداع و ایجاد است از نیستی به هستی آوردن است که این خلق مخصوص خداوند است اما آن خلق که تبدیل است، نه آن به اذن خدا موجودات دیگر میتوانند انجام بدهند. اینها گمان کردند که هیچ چیز از نیستی به هستی درنمیآید و همه چیز فقط در حال تغییر و تبدیل به همدیگر است. در این که بسیاری از پدیدهها و موجودات عالم محصول تبدیل و تغییر هستند شکی نیست و این خودش یک نمونه از تجلی خلق و خلقت الهی است. اما در این که تنها روش خلق همین است و چیزی به نام خلق به معنای ابداع، و از نیستی به هستی این امکان و معنی ندارد این حرف نادرستی است. ایجاد و خلق و ابداع، ممکن است بدون این که ماده قبلی باشد، بدون این که از یک ماده اولیه قبلی تشکیل شده باشد یک چیزی به وجود بیاید. حتی همان ماده نخست، ماده اول، ماده ازلی که همه میگویند نمیدانیم اصلا چی بوده، نمیدانیم کیه و چیه. بیدبانگ، خودِ بیدبانگ چیست؟ بعدش چیست؟ چرا؟ ولی اصلش را میگویند یک چنین اتفاقات عظمی افتاده است. حالا فرض کنیم مثلاً به ماده نخست برگشتید که دیگر همه او را اجمالاً میپذیرند. خود آن ماده نخست، ماده است اما مسبوق به ماده نیست، یعنی ما به این نخست است دیگر، اولین ماده است که از عدم به وجود آمده است. یا اصلا موجوداتی که اصلا مادی نیستند تا بخواهند از ماده و تغییرات مادی به وجود بیایند، موجودات غیر مادی و مجرد هستند. پس خلق به معنای تبدیل مادهای به ماده بله هست به اذنالله و خلق الهی است، به دست موجودات دیگر هم انسانها هم قابل تحقق است اما خلق به معنای ابداع، ایجاد از هستی هم کاملا معنی دارد.
ضمن این که این که میگوییم خدا خالق است به این معنایی که ماها میگوییم در آدمها، در اشیاء تصرف میکنیم یک ابزاری را میسازیم، به این معنا میگوییم ما این را خلق کردیم، اینها به یک معنا نیست. خلق ما اولا تجلی خلق خداست، مأذون به خلق اوست، از شعبات آن است.
ثانیاً ما وقتی یک فعلی، یک دستگاهی را میسازیم، خلق میکنیم، اختراع میکنیم، اینها برای این است که ما یک نیازی داریم، یک کمبودهایی داریم، احتیاجاتی داریم. مینشینیم برای اینها ابزار و افکار و روشهایی را میسازیم، اختراع میکنیم و احتیاج داریم وقت بگذاریم، بدن خود را به کار بیندازیم، یادداشت کنیم، بحث کنیم، تحقیق کنیم و از این قبیل. اینها افعال ما میشود که به مثلاً یک ابداعی منجر بشود. آن وقت آنکه به دست میآید که نتیجه فعل ماست، اسم آن را مجازاً خلق کردن و آفرینش میگذاریم، در حالی که اینها خلق حقیقی نیست، چون او یک چیز مستقل از توست، آفریدی، این دستگاه اینجاست، حالا من هم اینجا هستم. تو در واقع خالق او و علت هستیبخش او نیستی. تو الآن بیرون میروی میمیری و این ابزار اینجا هست. این را هم قبلاً توضیح دادیم. تو فاعل حقیقی نیستی. فاعل ابزاری هستی نه این که بدون نقش هستی و هیچ کاره شیء هستی، نه. اما اصل این علم و این قدرت و این اراده، از جای دیگری به تو رسیده است. یک نیازی را در خود ما میبینیم آن وقت یک چیزی را درست میکنیم، یک صنعتی، این دستگاه را میسازیم حالا من اینجا هستم آن هم آنجاست ما ازهم جدا هستیم. اما خلق به معنای حقیقی که علت هستیبخش است، اصلا اینطور نیست که خالق این طرف است، مخلوق آن طرف است، بعد این مثلاً یک رابطهای با او گاهی دارد گاهی ندارد، اصلا همچین چیزی امکان ندارد!
اولاً خداوند فعل جسمانی آن طوری مربوط به اجسام است، خواص موجودات جسمانی است، به خداوند نمیشود نسبت داد. خدا از حرکت، از تغییر، از نیاز منزه است لذا وقتی میگوییم خداوند خالق یا آفریننده است به این معنا که خدا او را درست کرده، بعد هم او جدا از خدا وجود دارد، به این معنا به هیچ وجه نیست و امکان ندارد. اینها مفاهیمی است که از نسبت بین خالق و مخلوق ما انتزاع میکنیم. این که این خالق است، این مخلوق است، این او را خلق کرده، این در ذهن ماست و الا این جدا از او اصلا وجود و معنایی ندارد.
اینجا هم روشن بشود که وقتی میگویند دستگاه اختراع میکنیم یک معنایی را خلق میکنیم به همین معنا خدا خالق است؟ نه. اما این در راستای همان خلق است.
یا مثلاً تعبیر رب و ربوبیت. این هم از صفات فعلی است، یعنی اگر خدا باشد و خدا تعبیر رب و ربوبیت معنی ندارد و ذهن ما نمیتواند آن را انتزاع بکند، اما وقتی رب هست و مربوب، یعنی خداست و مخلوقی که نه فقط در ایجاد بلکه در تدبیر و اراده و تربیت و مدیریت او لحظه به لحظه تا هست تحت ارده و علم او و محصول اراده و لطف خداست، به این معناست. پس یک نسبتی بین خالق و مخلوق ایجاد میشود و این نسبت ابدی و دائمی است و این آن چیزی است که از آن به ربوبیت تعبیر میکنیم که یک موجود فقط در اصل آفرینش ابتدایی نیازمند به خالق نیست بلکه در تمام صفات و بقای خودش و در تمام تصرفات خودش نیازمند به اوست، مربوب اوست، در تمام شؤون وجودی وابسته به اوست و اوست که هر طوری بخواهد در این تصرف میکند و دارد ما را تدبیر میکند، لحظه به لحظه ما در ذیل ربوبیت خدا هستیم. ما تحت سلطه و اداره و تدبیر الهی هستیم. حالا این رابطه را یک وقت به طور مطلق و از بالا از منظر الهی نظر میکنی، میگوییم ربوبیت، که کل هستی که ایجاد کرده دارد تدبیر میکند، حفظ میکند، نگهداری میکند، دائم به آنها حیات میبخشد، از بعضی حیات را میگیرد، به بعضی حیات میدهد، روزی میدهد، آنها را به رشد و به کمال متناسب با خودشان میرساند. در مورد انسان راهنمایی و هدایت میکند، هدایت عقلی، هدایت قلبی، هدایت تشریعی و انبیایی، امر و نهی. همه اینها، یعنی هم این بدن ما رب دارد، هم قلب و ذهن ما رب دارد، همه اینها تحت ربوبیت اوست. از زاویه خدا ربوبیت میشود. از زاویه پایین از این طرف که نگاه میکنیم عبودیت میشود که هیچی از خودمان نیست، همه چیز برای اوست. ما مدیون هستیم و باید دین خود را به او دائم ادا کنیم. توجه و حواس اصلی ما باید به او باشد.
ربوبیت تشریعی و تکوینی هر دو ربوبیت است، برای این که هر دوی اینها تدبیر و شؤون مختلفی دارد ربالعالمین و ربوبیت. همه موجودات، همه وجودشان و آثار وجودیشان تحت ربوبیت خداست. همه نیازها را خدا دارد تامین میکند از طرق و مجاری و روشهای گوناگون در عالم طبیعت برای همه موجودات هستی. بنابراین یک ربوبیتی است که مخصوص انسان نیست، همه موجودات تحت ربوبیت هستند. خداوند ربالعالمین است یعنی کارگردان همه جهانها و جهانیان، همه موجودات است. کارگردان اوست، کار دست اوست. این یک معنا.
حالا میآییم سراغ انسان. یک ویژگی دارد. در مورد او یک ربوبیت دیگری هم خداوند به خرج میدهد و آن تشریع و ربوبیت تشریعی است یعنی شریعت، یعنی با عقل او خطاب کردن، اراده و آزادی او را و آگاهی او ترکیب کردن و حق امکان انتخاب را به او دادن. این هم جزو تدبیر و ربوبیت الهی است. این فقط برای موجودی است که شعور دارد، اختیار دارد، آزادی و آگاهی دارد و میشود خداوند به نحو دیگری هم با او سخن بگوید، با عقل او خطاب کند، با قلب او خطاب کند، پیامبرانی برایش بفرستد، کتب آسمانی نازل کند، کلمات خدا، خدا با او تکلم کند، وظایف او، حقوق او را به او بیاموزد. این هم ادامه جزو همان تدبیر است. این تدبیر دوم، تدبیر تشریعی، دیگر مثلاً به این شکل برای گیاهان و جانوران دیگر لازم نیست، نیاز ندارند، چون حدشان این حد نیست، محدودتر هستند اما در مورد انسان چرا.
همان خدایی که خون را در رگهای ما به حرکت درآورده، همان خدا به ما ذهنی برای اندیشیدن و قلبی برای احساس کردن و گوشی برای شنیدن سخنان انبیاء، سخنان او، سخنان خدا داده و قدرت ابداع و اختراع داده است، قدرت اندیشیدن، قدرت ابتکار کردن، همه اینها آن ربوبیت الهی است. این ربوبیت خداوند مطلق است. خداوند به طور مطلق بدون استثنا رب همه عالمین است. همه شؤون وجودی ما تحت ربوبیت اوست، وابسته به اوست. اگر به همدیگر هم ما وابستگیهایی داریم، این به او نیاز دارد، او به این، او به این، سرنخ همه این نیازها برمیگردد به نیاز همه اینها با هم به او. همه نیازها در یک نیاز کلی، نیاز به او منحل میشود.
ربوبیت خدا در این عالم اقتضا میکند گاهی او را به دست این اداره کند، او را به دست آن و این تدبیر را گاهی با واسطههای بشری یا غیر بشری انجام میدهد. واسطه آن فرشتگان هستند، واسطه آن آدمهای خوب هستند، گاهی حتی آدمهای بد بدون توجه واسطه خیری برای یک کس دیگری میشود. اما اینها واسطه هستند و الا همه روزیها دارد از یک جا میآید. همه به یک جا وابسته است، گره خورده است، همه به یک جا نیازمندند. همه از یک جا دارد تدبیر میشود. شعور و اراده و ادراک و همه از یک جا دارد میآید.
گاهی خدا وسایل درونی میفرستد و این اراده و آگاهی ماست. یک وسایلی هم از بیرون میفرستد برای این تدبیر و ربوبیت که پیامبران هستند، هم عقل را میدهد هم قرآن را میرساند که ما بدانیم چگونه این مسیر رشد را باید به انتخاب خودمان طی کنیم.
بنابراین همانطور که خالق و رازق بدون تصور مخلوق و مرزوق معنی ندارد، در ذهن ما معنی پیدا نمیکند، رب هم بدون مربوب همینطور است. یک رابطهای بین رب و مربوب است که از درون او ربوبیت، از آن طرف و عبودیت از این طرف ذهن ما اینها را میفهمد و انتزاع میکند. امکان ندارد رب، غیر از خالق باشد. آن علت ایجاد، همان علت ابقاء است. رب حتما همان خالق است.
بنابراین تفکیک بین خالقیت و ربوبیت هم محال میشود. این هم در ضمن یک اشکال عقلی به جریانهای مشرکانه و انواع و اقسام بتپرستیها است که همین الان هم چند میلیارد پیرو دارد به این معنا که میآیند خدا را به عنوان خالق ما میپذیریم اما دیگر تدبیر امور ما ربوبیت دیگر دست خداوند نیست یا مثلاً به عوامل طبیعی سپرده، سپرده به خدای دریا، خدای طوفان، خدای آفتاب، خدای عشق، همین فرشتگان و ارباب انواع و اینها. سپرده به ائمه، سپرده به انبیا و رفته. سپرده به عوامل طبیعی مادی به طور خودکار، ساعت کوک شده، همه اینها باطل است. همه اینها باطل است و باز اینجا اثبات میشود که مخلوق حتما به رب نیاز دارد و رب حتما همان خالق است. نمیشود یک حقیقت هستی خالق باشد یک وجود دیگر و موجود دیگری او رب باشد. خلق، تدبیر اینها از هم قابل تفکیک نیست. همبسته است. آفرینش و پرورش، آفرینش انسان و پرورش او هر دو یک مبدأ دارد، اصلا از یک سنخ است و آفریننده و پرورنده نمیتواند دو تا باشد.
یک صفت دیگری که باز صفت فعلی است، یعنی یک طرفی میخواهد تا فهمیده و انتزاع بشود، اله بودن خداوند است. «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»، اله بودن، الوهیت، این هم یک بحث مهمی است. ببینید حالا بحث کردند این الان کلمه اله چیست اصلا، ریشه آن مثلاً «وَ لَهَ» است و اله یعنی بهش «وَ لَهَ» دارند همه، معشوق است، خواستنی است، همه همه هستی، همه عالم، همه موجودات، انسانها مشتاق اوی هستند، به این معنا اله میگویند که میشود مثلاً معبود یا ریشههای دیگری برایش بحثهای دیگری کردند. مفسرین هم راجع به این ریشه لغوی این همه بحث کردند.
نظری که ایشان میپذیرند این است که اگر بخواهیم سرجمع معنی "اله" را خلاصه و چکیده آن را بگوییم، اله یعنی شایسته عبادت و اطاعت. اله یعنی آنی که پرستیدنی است و پرستش ترکیبی از ستایش و اطاعت است. بنابراین الوهیت میشود یک صفتی که اگر بخواهیم آن را بفهمیم و ذهن ما انتزاع بکند دو تا چیز را که در واقع به هم مربوط هستند و یک منبع دارند این را باید تصور کنیم، رابطهای بین بندگان و مخلوق با خالق. آن چیست؟ یک واقعیتی که باید گفت مرکب از عبادت و اطاعت است. عبادت یعنی خضوع و تسلیم کامل بودن؛ و اقتضا دارد اطاعت را، چون اگر عبادت واقعی باشد، اطاعت است. نمیشود عبادت باشد و اطاعت، عبادت مشروط، عبادت خالص نیست. بنابراین اطاعت هم پشت آن میآید. پس اله ما کیست؟ اویی است که او را عبادت و اطاعت میکنیم، اویی است که مدام توجه قلبی ما به اوست و در برابر او خاضع هستیم و او را میخواهیم دنبال او راه میافتیم و به سمت او حرکت میکنیم و در واقع داریم فرمان او را اطاعت میکنیم، او اله ما میشود. اوست که ما او را شایسته عبادت و اطاعت خودمان میدانیم. همه انسانها بدون استثناء اله دارند. همه بشر حتی کفار مشغول عبادت و اطاعت هستند منتهی چه چیزی را داریم عبادت میکنیم و چه چیزی را دارد اطاعت میکند؟ نفس خودمان را یا هوسهایمان را داریم عبادت و اطاعت میکنیم. دنبال ترس و طمع و... است. لذا اغلب ما اله ما، الهی که شایسته عبادت و اطاعت باشد و واقعاً اولوهیت شایسته او باشد نیست. ما دنبال الهههای قلابی و اله قلابی هستیم. یعنی چیزهایی را داریم و کسانی را داریم عبادت و اطاعت میکنیم که شایستهاش نیستند و ارزش آن از خود ما کمتر است. تنها یک وجود است که شایسته عبادت و اطاعت است و آن کسی است که خالق ماست و مدبر ماست و رازق ماست. فقط اوست. اوست که ما را تدبیر میکند و ما را آفرید و در حال تدبیر ماست فقط او شایسته عبودیت است. او واجد اولوهیت است. فقط اویی است که خالق است و رب است. بنابراین هم ربوبیت و هم اولوهیت همه محصول خالقیت و رازقیت است و همه این صفات به یک مصداق تعلق میگیرد و همه یکی است. خدایی که ثابت شد که واجبالوجود است. آفرینش کار اوست. پرورش کار اوست. هم آفریدگار هست و کردگار هست و پروردگار هست صاحب اختیار جهان و هستی است. مدبّر و مدیر است فقط او شایسته اطاعت و عبادت است. فقط او را منطقاً میشود و باید هدف گرفت و این معنی «لاالهالاالله» است. «لاالهالاالله» یعنی جز الله که خالق و رازق و... است جز الله که رب و مدبّر و شایسته نامیدن به اله، شایستهای که مصداق اله کسی یا چیز دیگری را بدانیم نیست. هیچ کس نیست فقط الله میتواند حقیقتاً اله باشد. اولوهیت فقط برای الله میتواند باشد. فقط او را منطقاً میتوان توجیه عقلی و منطقی وجود دارد که او را اطاعت و عبادت کنیم. این معنی «لاالهالاالله» است.
امیدواریم دوستان این نکاتی را که عرض کردیم ابهاماتی که در این متن درس داشتند برطرف شده باشد.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
هشتگهای موضوعی